آفتاب پاییزی...
ظهر یک روز پاییزی , بعد از چند روز بارندگی هوا آفتابی بود.
گویینده ی رادیو ی هواشناسی با قاطعیت میگفت امروز هوا کاملا آفتابی است و تغییرات جوی را شاهد نیستیم ( به پایان رسیده), پیراهن چهار فصلم را پوشیدم چند عدد کاغذ , قلم, پاکت سیگار و کلیدم را برداشتم و به شوق نقاشی کشیدن از درختان زرد و طلایی پاییزی به خارج از شهر , جایی که چند درخت به دور از هیاهوی شهر در تنهایی قد میکشیدند رفتم , تا بساط کار را آماده کردم همه چیز به هم ریخت , هوا بغض آلود شد و ابر های سیاه حاکم آسمان . باران گرفت, خیس شدم, کاغذ ها خیس شدن , قلم را گم کردم , سیگارم روشن نشد.با کفش های پر از آب به سوی خانه بازگشتم با دستان یخ کرده ام به زور کلیدم را از جیبم بیرون آوردم , در خانه را باز کردم ,چشمانم به رادیو افتاد که آهنگ شاد پخش میکرد , با خشم رادیو را از پنجره به بیرون پرتاب کردم و با خود گفتم به آفتاب پاییزی اعتباری نیست...
خسرو آزادمهر آبان 93
به نام یزدان یکتا فرمانروای قادر و مطلق دو گیتی
انتظار...
سر کلاس طاقت فرسای ریاضی بودیم ، در پی دلمشغولی های خودم بودم ، ناصر رفیقم مخفیانه و به دور از چشم استاد با تلفن همراهش صحبت میکرد صحبتش که تمام شد سرش را بالا آورد و پرسید چی شد چی شد؟ از سوی دیگر صدای پچ پچ دختر ها که دیگر مثل گذشته روی مخ نمیرفت و بهش عادت کرده بودم می آمد و من از پنجره بیرون را نگاه میکردم ، نمای زیاد جالبی ندارد، یک اتوبان ، شهرک تازه ساخت ، جدول کشی و خاک و خار.. اما آن روز یک روز بارانی بود و آزاد از آلودگی...
واقعا باران هر چیزی را زیبا جلوه میدهد زمین گلی شده بود و دخترکی دبستانی با چکمه های سبز از مدرسه تعطیل شده بود و به خانه شان میرفت، در همین حین صدای میوه فروشی از بلندگوی ماشینش می آمد نارنگی شیرین ، سیب قرمز، چند لحظه بعد هم نیسان داغونش نمایان شد. نمیدانم این گنجشک ها در این زمین گل آلود دنبال چه میگردند؟ کلاغ سیاه و سفیدی هم در میان آنها خودنمایی میکند که خیلی زیباست و از تماشای ان لذت میبرم ، صدای چرخ ماشین ها بر روی اتوبان خیس و لغزنده هم زیباست، کوه سیمانی آب یک هم با بارانی خورده و مه یی که تا کمر آن پایین آمده است آن را شبیه پیری با عظمت ، آراسته و دوست داشتنی کرده است. باران به هر چه که ببارد زیباست ، اما چرا همه آدم ها چتر دستشان میگیرند؟ چرا کسی نمیتواند از زیر سقف مطروکه قفس خود بیرون آید؟ چرا ؟ باران بر دل غبار آلود مردمان من هم میباری؟؟؟؟
خسرو آزادمهر
پاییز 91